تبليغاتX
* سرنوشت ما *
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388
شروع
 استار دستاشو به هم می ماله و می گوید:

-همون طور که دوستم گفت اسم من استار هست.)لبخند میزند ولی هیچ شادی ای توی لبخندش نیست(من الان میخوام شروع کنم .اگه شجاعت ندارین سریع برین.

سکوت می کند تا هرکی که دلشو ندارد برود.

چشاشو میبندد و شروع میکند

-میخوام داستانو از اول بگم .

ليسا هم با او موافقت مي كند.

-بگو...


نه مادر نه پدر داشتم تنها زندگی میکردم .به عنوان یک دختر ۶ ساله یک زندگی خشنی داشتم.  زندگی گوشه خیابون .شبا صدای شلیک گلوله منو از خواب میپروند بعضی وقتا پلیس جسد ها رو جمع نمی کرد و من میتونستم از لباسشون استفاده کنم  . کم پیش میومد که من بدون غذا بمونم .بیشتر مردم با دیدن من دلشون به حالم می سوخت و منو در غذای خوشون شریک میکردن. یک شب هوا خیلی سرد شد. حتی کسی توی خیابود قدم نمیزد. از سرما یک گوشه جمع شده بودم که ناگهان صدای پای دو نفر رو شنیدم

سرم رو اروم بالا گرفتم و به قیافه دو نفر نگاه انداختم یک دختر کوچولو تقریبا هم سن من و یک مرد که به نظر میومد پدر دختر باشه.

دختر میدود و میاد کنار من لباس ها گرمی تنش هست و دارد به من لبخند میزند .با صدای  نرمش میپرسد

-اسمت چیّه؟

دماغمو بالا میکشم (استار) توی چشای دختر نگاه میکنم پر از شادی سعی میکنم تا لبخند بزنم

-اسم تو چیه؟

دختر سرشو بالا میگیره و می گوید:

-من لیسا تورپین هستم.

حالا مرد به ما رسیده و دستشو روی شانه دختر میگذارد و می پرسد:

-لیسا داری چکار میکنی؟

دختر می چرخد و انگشتش رو به سمت من می گیرد و می گوید

-اون دوست منه استار.

از حرفش جا می خورم . دوست... حتی من را نمی شناسد . پدرش به من نگاه می کند. او هم لبخند میزند.

لیسا با حالت خاصی میپرسد:

-میشه استار هم با ما بیاد خونه؟

پدرش سرشو میخاروند و میگوید:

-دوستت حتما خودش مادر پدر دارد باید از اونا اجازه بگیریم.

با سر استینم دماغمو پاک میکنم و چیزی رو میگم که بعدا ارزو می کردم که نگفته بود.

-من  تنها هستم!

لیسا با اصرار میگوید:

-بابا!

پدرش گردنش را می خاراند  و می گوید

-مثل این که چاره ای ندارم!

لیسا از خوشحالی به هوا مي پرد .جلوتر مي آيد و می گوید

-بیا بریم.

من بلند می شوم و همراه دونفر که تا دیروز حتی نمی شناختم میرم.

 

 

 

---------------------------------------------------------

ببخشید کمی طول کشید

لیسا جون منتظرم


ويرايش ليسا:

اهم !سلام !مغسي استار جون!من يه كوچولو پستو ويرايشيدم!

به زودي ادامه ي داستانو مي ذارم!


+ حك شده !در اين زمان توسط !ليسا.
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388
حادثه ي تلخ...
يك دو سه...

امتحان مي كنيم...

يك دو ..سه!

بله!

اين وبلاگ افتتاح مي شود!

***

شروع با يك آهنگ ترسناك...

مجموعه ي ترسناكِ...سرنوشت ما دو نفر!

بازيگران: ليسا،استار و...

فيلمي اي از يك حادثه ي تلخ...عجيب...ترسناك...اما...واقعي!

***

نوشته اي روي صفحه ظاهر مي گردد...

دوربين...صدا...اكشن!

توضيحاتي درمورد فيلم...


دو دختر زيبا و آراسته مقابل دوربين نشسته و به آن نگاه مي كنند.منتظر كارگردان هستند كه شروع برنامه را اعلام كند.


دوربين روي دختري كه در سمت چپ نشسته زوم مي كند.دخترك ابتدا لبخندي مي زند،سپس با صداي لطيفي شروع به صحبت كردن مي كند.

«اِهِم...با سلام خدمت همه ي شما بينندگان عزيز!من ليسا تورپين هستم.خوشحالم كه پاي اين جعبه ي جادويي نشستين و مي خواين مجموعه ي تلخ ما رو دنبال كنيد...شايد اول نفهميد چرا اسم اين برنامه سرنوشت ماست...ولي...ولي به زودي مي فهميد...!به زودي...ترس رو مي چشيد...لمس مي كنيد...حس مي كنيد!حادثه ي دلهره آور ما تمامي اينها رو نشونتون مي ده! »

ليسا سرفه اي مي كند و مي گويد:« خوب...ولي اين حادثه گذشته ...حالا اين گذشته رو مي خوايم با دوست عزيزم...استار! براي شما تعريف كنيم...به صورت يك فيلم خودتون تماشا مي كنيد...فيلمي كه ما ترتيبش رو داديم تو اون سفر...فيلمي از اون گذشته اي سخت و دردناك...از همين حالا بهتون گوشزد مي كنم:هر كي مي ترسه اين فيلم رو دنبال نكنه!»

ليسا سرش را به طرف دختري كه در سمت راستش نشسته،-يا بهتر است بگويم دوستش- برمي گرداند و لبخندي مي زند.

« اين دوست و يار عزيز من! استار هست!»

استار به ليسا چشمكي مي زند و رو به بينندگان مي كند و ميگويد:«


***

پشت صحنه...

استار جونم منتظرتم!

+ حك شده !در اين زمان توسط !ليسا.